معنی و داستان ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست

ضرب المثل

معنی ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست

مجله عصر پاییز – این ضرب المثل برای انسان هایی به کار می رود که رفتار و گفتارشان نشان دهنده ی اندیشه و نوع تفکرات درونیشان است.

داستان ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست

در زمان های قدیم برای تصفیه کردن آب، آن را در کوزه ای ریخته و درش را با حصیر پوشش می دادند. سپس کوزه را در ظرفی مخصوص قرار داده و آب را پس از عبور دادن از صافی می نوشیدند. با این کار بو و مزه کوزه و سر پوش به آب منتقل می شد، به همین دلیل می گفتند از کوزه همان برون تراود که در اوست.

داستان ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست

داستان این ضرب المثل به این شرح است که در زمان های قدیم بازرگانی برای بردن بارهایش از حیاط خانه به انبار، دو غلام را اجیر می کند.

یکی از غلام ها قوی و پرزور، اما غلام دیگر ضعیف و لاغربود. بازرگان پس از نشان دادن بارها به آن دو غلام خودش به گوشه ای رفت و به تماشا کردن کار آنها پرداخت.

غلام قوی هیکل با تمسخر به غلام دیگر گفت:(تا تو یکی از این بارها را ببری من چند تا از آنها را جابجا کرده ام، پس حالا استراحت می کنم تا تو از من عقب نیفتی).

غلام لاغر سخنی نگفت و به آهستگی کار خود را شروع کرد. او هر بار یک بسته را برمی داشت و بدون آنکه اعتراضی بکند تا نزدیک ظهر بیشتر بارها را جابه جا کرده بود.

نزدیک ظهر بازرگان برای دیدن پیشرفت کار به آن دو غلام نزدیک شد. غلام قوی هیکل تا بازرگان را دید که از دور در حال آمدن است، از جا برخاست و به سرعت چند بار را بر دوش گذاشت و به طرف انبار حرکت کرد. اما در میانه راه بسته ها از روی هم لغزید و غلام قوی هیکل آنها را به زمین انداخت.

بازرگان به سرعت خودش را به غلام رساند و گفت: (چه کردی با بسته ها؟ می دانی که این ها شکستنی بود، چرا دقت نمی کنی؟)

غلام قوی هیکل گفت:(من تقصیری ندارم، مقصر این غلام ضعیف است که کار نمی کند و من باید جور او را بکشم، او هر بار یک بسته با خود می برد و به همین دلیل کار خوب پیش نمی رود، من می خواستم کار سریع انجام شود که این اتفاق افتاد).

غلام لاغر سخنی نگفت و مانند قبل هر بار یک بسته روی دوش خود می گذاشت و به انبار می برد تا اینکه کار خود را تمام کرد.

هنگام دادن دستمزد بازرگان رو به غلام کرد و گفت:(من از دور شما را تماشا می کردم تو چرا سخنی نگفتی؟)

غلام لاغر گفت:(از کوزه همان برون ترواد که در اوست) از درون او آنچه گفت برون تراوید و در درون من آنچه بود. او اگرچه مرد زورمندی بود اما برای مسخره گی آمده بود و من اگر چه ضعیف و رنجور هستم، برای کار کردن آمده بودم.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید
This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.